بگم که راهی که اومدیم اشتباه بوده...!!!!
آنگاه که روحت تشنه ی نیایش است مرا آهسته بخوان ....اعراف/آیه55
بگم که راهی که اومدیم اشتباه بوده...!!!!
خدا را به من خسته رسانید: که کنون از دل تنگم شکوه ها باید کرد
قصه ها باید گفت:
عشق ما هیچ نپائید و
به فرهاد بگویید وبه مجنون رسانید
عشق ما بود ونبودش چون حبابی لب آب
لحظه ای بود
وسپس هیچ....

دلم با آنکه دریاست تنگ است
که من موجم توئی ساحل که سنگ است
چو بر خوردیم به ساحل در شکستیم
نه آن موجم که من یکجا نشستم
که ازعشق تو بر طوفان سوارم
هزاران موجم بر ساحل تو
یکی بعد از یکی خود را شکستم
سکوتت ساحل سنگی ومن موجم
من آن پستم تویی آن اوج اوج
بزن بشکن سکوتت رام گردم
کنار تو کمی آرام گردم
اگر بشکستی ام صد بار ای کاش
کمی هم ساحل آرامشم باش ٰ
کمی هم ساحل آرامشم باش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بايد قبل از آن به قدر كافي شجاع شد بايد فهميد كه پرواز آن قدر ها هم كه فكر
ميكنيم ساده نيست بايد دانست كه اگر ترس در دل راه يابد سقوط حتمي است ...
براي پروانه شدن گذشتن از تنگناي پيله هاي در هم تنيده شده ي زندگي لازم
است.... گاه اين پيله ها چنان در هم گره ميخورند كه خستگي در تك تك سلولهاي
بدن خانه ميكندو اين خيال به وجود مياييد كه رهايي غير ممكن است ولي تنها
كساني ميتوانند پروانگي را تجربه كنند كه بيش از همه اميد داشته باشند و البته
صبر ....
پروانه به ناچار بايد پرواز كند وشرط اول پرواز گشودن بالهاست
اما چگونه زيرا كه بالهاي ضعيف و رنجور پروانه ،
پروانه را از پرواز باز ميدارد... و شرط ديگر نترسيدن از ارتفاع است وووووووو
و آن زمان است كه تو هم همچو پروانه ميتواني اوج بگيري.....

گشت آلوده به خون حضرت قابیل
از همان روزیکه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه "آدم" زنده بود
از همان روزیکه یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزیکه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد دنیا هی پر از آدم شدو این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت.
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست
صحبت از آزادگی،پاکی،مروت،ابلهی ست

آدما رو صدا کنه.... خنده به صورت بشونه.....
آسمونو نگاه کنه ....
دیگه اینجا کسی نیست .....
اسم ما رو خط بزنه
داد بزنه از ته دل
دل ما رو سیاه کنه ....
دیگه اینجا کسی نیست
راز دلو نگه داره
عاشق هر کی ُکه شد
دست رو دل ما نزاره
BurgenlandTourismus.jpg)
قـــطره!
قطره، دلش دریا می خواست
خیلی وقت بود به خدا گفته بود.
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی ست طولانی،
راهی از رنج و عشق و صبوری.
هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور كرد و گذشت،
قطره ایستاد و منجمد شد،
قطره روان شد و راه
افتاد و به آسمان رفت.
هر بار چیز تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی كه خدا گفت : امروز روز توست،
روز دریا شدن.
و خدا قطره را به دریا رساند.
قطره طعم دریا چشید و طعم دریا شدن را.
روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر،
از دریا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: آری هست،
قطره گفت: پس من آن را میخواهم.
بزرگترین را، بی نهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت
و گفت: این بی نهایت است.
آدم عاشق بود و دنبال كلمه ای می گشت
كه عشقش را توی آن بریزد.
اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.
قطره از قلب عاشق عبور كرد.
آدم همه عشقش را توی یك قطره ریخت.
وقتی قطره از چشم آدم چكید،
خدا گفت: حالا تو بی نهایتی،
چون كه تصویر من در اشك عاشق است.

|
|
|
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ،
شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت
و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد
و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود،
زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد،
آسمان برایش تنگ.


امروز غم دوری پدر بزرگم رو برای باری دیگر همانند ۳روز
قبل حس کردم........
امروز من توانستم به خود بقبولانم که
پدر بزرگم (بزرگ خاندان) از ما خداحافظی کرد رو رفت ......
امروز من توانستم به خود بقبولانم که دیگر آن مهربانیها
آن عصبانیتهای پر از محبت وآن محبتها خداحافظی کرد رو رفت
امروز برای من شروع شد با پر از دلتنگی ها.....
امروز روزی نبود جز مراسم سوم فوت پدر بزرگم...
به یاد چشمهای تو پلک میزنم ثانیه ها را
و با صدای آب پیوند میدهم تپش های قلب مهربانت را
همچنان که نوای باد میان سبزیِ برگها میپیچد
طنین صدای تو ساز دل را کوک میکند،
و در پس ابرهای سپید در آبیِ آسمان خیال
یاد توست کاین چنین،حجم خاطره را نقش می زند
کجاست گرمای پر مهرِ دستانِ نوازشگرت
تا که یک به یک بند به بند سلول به سلول بوسه زنم
سر انگشتان لطیفش را؟!!
"چشمِ سر"که میبندم "چشم دل "
ستاره های آسمانش را
در انعکاسِ آرامشِ روحِ تو به رقص در می آورد...
در این تیره شام ژرف بالشی سکرآورتر
ازکوهِ شانه هایت سراغ داری؟
یا که لالایی موزون تر از آهنگ
نفسهای نسیم وارت؟
حال که همچو باران یادِ شیرین ِ احساس ِ
خوبِ با تـــــــــو بودن را
پشتِ سبزترین پنجره ی باغ ِ بهارضرب گرفته ام
به آییــــــــن مهـــــــر بخوان به
گوش قاصدکان ترانه ی صبر...

خدا فرمود:خودت باید آنها را رها کنی
از او خواستم فرزند معلولم را شفا دهد!!
خدا فرمود:لازم نیست روحش سالم است
جسم هم که موقت است
گفتم: مرا خوشبخت کن
خدا فرمود:نعمت از من"خوشبخت شدن از تو"
از او خواستم روحم را رشد دهد
خدا فرمود:نه تو خود باید رشد کنی
من فقط شاخ وبرگ اضافی ات را هرس میکنم تا بارور شوی
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
خدا فرمود:برای این کار من به تو زندگی داده ام!! ا
ز خدا خواستم کمکم کند
همان قدر که او مرا دوست دارد
من هم دیگران را دوست بدارم
خدا فرمود:بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد!!!!!
آتش اميد
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی
از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا
نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی
از نظر می گذراند کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از
پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود
را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش
را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به
هنگام برگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است و
دودی از آن به آسمان می رود. متأسفانه بدترین اتفاق
ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت
خشم و اندوه درجا خشکش زد و فریاد زد: خدایا چطور
راضی شدی با من چنین کاری کنی؟
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل
نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا
نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید:
شما از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟
آنها جواب دادند، :ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم!
به یاد داشته باش:
دودهای برخاسته از آن، علائمی باشد که عظمت و
بزرگی خدا را به کمک می خواند.
من گریه به خنده در همی پیوندم
پنهان گریم و به آشکار می خندم
ای دوست گمان مبر که من خرسندم
آگاه نه ای که چون نیازمندم
بنمای رهی که ره نماینده تویی
بگشایی دری که درگشاینده تویی
زنگار غمان گرفت دور دل من
بزدای که زنگ دل زداینده تویی!!!!

نوبت من شده بود
که معلم پرسید
صرف کن رفتن را
و شروع کردم من
رفتم
رفتی.،
رفت ...
و سکوتی سرسخت
همه جا را پر کرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو کرد
آری رفتی ... رفت
و من اکنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شکستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یک عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حک شد
رفت و در شکوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشک من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
اشک را شد همگام
نزدیکتر آمد
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان رفتن شد ....

- هر جمعه غروب بشود
و هر روز غروب جمعه
و هر غروب بشود شام عاشورا
بدانند كه:
مهدی (عج) اما حسین (ع)نمی شود.
می گویند شیعه پیرو امامش است
امام زمانش...
می گویند: مهدی(عج)حسین (ع)زمان است
چه سري ست در راه پيش روي ما
كه مهدي را حسين ببينيم اما چون حسينش غريب نكنيم.
خدايا به حرمت اشك هايي كه براي حسین فاطمه ات از بصر فرو ريخت
بصيرتي امام شناسانه عطايمان كن.
آمین یا رب العالمین..
اللهم عجل لولیک الفرج....

سال نو می شود.
زمین نفسی دوباره می کشد.
برگ ها به رنگ در می آیند
و گل ها لبخند می زند.
و پرنده های خسته بر می گردند
و دراین رویش سبز گیاهان ودرختان
دوباره…من…تو…ماکجا ایستاده اییم.
سهم ما کیست؟
نقش ما چیست؟
پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟
زمین سلامت می کند
و ابرها درودتان میفرستد
چون همیشه امیدوار
سال نو مبارک...

انتخاب
انتخاب: دشوار ترين لحظات براي انسان است،
وقتي لحظه ي انتخاب فرا ميرسد،
وسوسه ها وترديد ها هم سراغ تو مي آيند
وآن جلوه اي را كه در يك برق معنويت ديده اي ،
از نظر ونگاهت محو مي سازند.
چگونه بودن يكي از همين انتخاب هاي دشوار است.
شخصيت تو گاهي در گرو همين تصميم ها و برگزيدن هاست.
اين تويي كه خمير مايه ي هستي خود را،
با دو دست انتخاب خويش شكل ميدهي ومي سازي!!!
يك شب در خلوت خويش رو به آينه حقيقت بنشين وبا
خودت بي واسطه وبي ريا حرف بزن....
تو كيستي؟چيستي؟
كجايي؟چه ميكني؟
چگونه اي؟
تو مختاري پس ناچار بايد انتخاب كني!!
بزرگي آدم ها به بزرگي انتخاب آنهاست.
تو ميخواهي بزرگ باشي يا كوچك؟
اين ديگر با خود توست،
اما اين را هم بدان كه انتخاب تو همواره با توست،
تا ابد،هميشه....

گفتی که من مه نیستم ،
خود سوی ماه دیگرم
گفتم مرا با خود ببر ،
گفتی نخواهم دردسر
گفتم که پس یکدم بمان تا روی ماهت بنگرم
گفتی که من مه نیستم ،
خود سوی ماه دیگرم
گفتم خبر از من بگیر ،
گفتی نگیر از من خبر
گفتم که تا برگشتنت
من منتظر می ایستم
گفتی به فکر من مباش ،
من هم به فکرت نیستم
گفتم چه شد پیمان تو ؟
تا انتهای جان تو
خندیدی و گفتی به من ،
طومار آن از آن تو

كاش در همان سالها زمان متوقف شده بود،!!
آدم وقتي كوچك وجوان است دلش
ميخواهد بدود و زودتر به آينده برسد،از بس
عجله دارد درست نميبيند كه دور وبرش
چه خبر است وافسوس ،قدر لحظه اي را
كه ميگذراند،نميداند.
وقتي پشيمان ميشود وبر ميگردد وبه
پشت سر نگاه ميكند كه ديگر حسرت
خوردن فايده ندارد .
آن وقت تازه به اين نتيجه ميرسد،آنچه
برايش ميدويده هيچ بوده...
افسوس،افسوس،افسوس..
قربان همان گذشته وبچگي ها...
